زمانی که با شکوفه های تمشک برایم تاجی بسازی
من ملکه تمام هستی شدن را زیر پوستم حس میکنم
و چه ارزشی دارد تمام هستی
ملکه تو شدن
اغنای تمام نیازهای شوریده روح من بود
هست
خواهد بود
بین ما تقدیر... مصلحت... و خیلی چیزها دیوار شده اند
اما کجاست همدستی که وقتی دستم میگرفت
تمام دنیا از کوه و دیوار و مانع و نرسیدن... تهی میشد
دستانت را گرم طلب میکنم
در خلوت منجمدی که با یک شمع زنده مانده
یاد تو...
عشقمان...
شمعی که نذر آتشکده ای در سرزمینی دور خواهم کرد
برای بازگشتت
و تو میدانی چگونه جهان مرا به سخره میگیرد
وقتی شانه هایم از همراهی شانه هایت بی نصیب باشد
گله از هیچکس ندارم
روحم به قدری سبکبال گشته که می تواند پیش روی تمام مصائب و ظلمهای بشریت قرار بگیرد ولی آرام زیرلب تکرار کنم:
بخشیدم
حتی اگر از شدت تهاجمها
لبهایم را هم از دست داده باشم
لبهایی که چشمانت را مسخ بوسیدنشان میدیدی
مملوترین ایستگاه زمان
لحطه ای که با تجربه اش میتوانستی در همه ابعاد دقایق سفر کنی
باید به خدا و عشق ایمان داشت
بهای این ایمان سنگین است
دل مجنون را تا سر خاک لیلی هم میبرد و باز حریصانه ایمان میطلبد
باید به عشق و بازی هایش خو گرفت
آنقدر که آویزه دستانت شود
و پس از آن لحظه موعود را میابی
زمانی که عشق بی وقفه برایت مهجزه میکند
حتی اجازه نمیدهد رد اشک شوق ها و تعجب های معجزه قبلی از چهره ات خشک شود
اعجاز پشت اعجاز
و تو برای این لحظه تا چه حد سلحشوری؟
برچسب:
نویسنده: غزل حسینیان