همینکه دوباره دستت به دستانم بخورد
این پوسته های زنگار بسته دوری از دورت میریزند و محو میشوند
با بوسه میشویمت
با لبخند خشکت میکنم
و با عشق به کالبدت روحمان را میدمم
.
انقدر دوستت دارم که برایت بمیرم
ولی نه
من بیشتر دوستت دارم...
انقدر دوستت دارم که این زندگیِ بی تو بدتر از مرگ را، زندگی کنم.
آنقدر دوستت دارم که برگردی
آنقدر دوستت دارم که برایت زندگی کنم
انقدر دوستت دارم که برایت زندگی کنم.
آخرین پست برای این آدرس.
روزی به جستجویم بیا
مرا خواهی یافت
چون توتمی که بازمیابی و زهیری که به روحت میتابد.
آنگاه دست در دست هم
هم راه و هم پرسه
تمام نیمه کاره های جهان را تمام میکنیم
و از نو میسازیم هرآنچه در هم فروشکستیم
خدایی که زمانی برای دریدن آفرید
زمانی نیز برای دوختن به ما باز میدهد
نشانه هایم را دریاب
می یابی دختر آب و آتشت را
برچسب:
نویسنده: غزل حسینیان