خرید بک لینک
محبوب من

پاییزانه ترین اشکهایم را در فراقت جوری به دامن شب روان میکنم

که صبح از طلوع میان برگهای طلایی شرمگین باشد

تو به فراخور نان و زمان مرا ترک گفتی

اما فراموشت شد که زندگی دیرپانیست؟

عشق مارا با کدام آرزو مبادله کردی؟

به کدامین بستر فروختی؟

با ویزای کدام کشور عوض کردی؟

اهریمن از کدام سو قلب و عقل و وجدانت را نشانه رفت برای این کفر.ِ..

ناقه ای را ذبح کردی که آبستن اعجاز بود...

من دیرنکرده بودم...

من هرگز دیرنکرده بودم

وقتی پانزده روز پس از شروع بهار

هدیه هایت را به قلبت یادآورشدم

آب کشوری که عاشقش بودی را به لبهایت نوشاندم

و نانش را هرچند کهنه و نرم شده بود به جانت خوراندم

اما تو یهودا شدی

مرا و عشقمان را مصلوب چند تکه زر کردی که به زودی خواهی فهمید قدر و قیمتش با یک عمر بی آبرویی ات نزد خدایمان یکی خواهد بود

آه

کاش میدانستی من برای تو چه هستم...

کاش ایمان میاوردی

چون پیامبری شده ام که معجزه هایم را جادو میخوانند

و تنم را خوراک نهنگ ها میکنند

خدایا

خودت

به فریادم برس

:((

برچسب: نویسنده: غزل حسینیان تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 14:54

صفحه بندی