امروز استادم مرا دید و گفت چرا پیرشدی یک شبه!
بهش فقط لبخند زدم و گفتم کسالتی دارم که حل خواهد شد...
ولی به راستی پیرشدم:)
آینه هم معترف است
انقدر حجم این درد زیاد بود که مرا سالها در تونل زمان جلو انداخت.
می شود بغلم کنی؟
پدرت که هماغوش دیگریست و به قطع فراموشش شده من چقدر بغلی بودم...
همانطور که فراموشش شده چقدر عاشق پاستا بودم
ویارش را میکردم! مسخره ام میکرد و میگفت شکمو
و او هم که پاستاپز قهار...
قووول داده بود چنان پاستاهایی برایم بپزد که وحشیانه با بشقاب بکنمشان توی حلقم!
انگار یادش رفته بود پاستای ایتالیایی اش را به میز و بشقاب نرسیده تمام خواهم کرد!
به راستی باورکنم که تمامم کرده؟
من و تمام قولهایی که بهم داده بودیم؟
یکبار بهم پیشنهاد داد سرپرستی کودکی را با ماهی سی هزارتومان قبول کنیم...
گفته بود دلش میخواهد ازدواج نکرده، فرزند مشترکی داشته باشیم
دوستداشت بچه ها را. میخواست همیشه شاد و طلایی باشند
ولی. در آخر من و تو را ارزان فروخت..
شاید هم گران
مارا به کشوری فروخت که نیمه قلبش بود
پیش از من!
پیش از تمام شبهایی که گفت اعترافی بکنم؟... تو دیگر تمام قلب منی
و میخواستم پرواز کنم
میخواستم؟؟
بال درآورده بودم و پرواز هم کردم. تا خود آن کشور رفتم و تمام خاکش را از خود آسمان بوسه باریدم که دلیل آشنایی ما شد...
اما دریغ... آن کشور آخرش هم کار خودش را کرد
او را از من روبود و حالا پشت من ... روی کتفهایم...زخم عمیقی دارم
یاد فیلم ملیفیسنت افتادم
آه من دقیقا ملیفیسنت هستم... خود خودشم:((
بغلم کن آرشاینِ موتا... با دستهای کوچکت شدیدا مادر را به آغوش بگیر تا نمرده و داغش به دل مادرش نمانده..
.
دوستت دارم
به لطافت تمام سوگندهای سپیدی که برای تا ابد ماندنت...تا ابد دوست داشتنت...تا ابد همراه بودنت...تا ابد باهم برای ساختن دنیایی زیباتر جنگیدنت، خوردی
تمام آن سوگندهایی که فراموششان کردی
ولی من تک به تکشان را لای کتابهایی که بهم هدیه دادی خشک کرده ام.
با چشم هایی که از غم خون فشانند
گلبرگ صورتیِ تو
سال پیش درست در چنین ساعتی کنار هم بودیم
آخرین باری که کنار هم بودیم...
آسمون شهاب میباریدو و ماهم...
به قول تو
پوووووفففف
چه عهدها که اونشب با قلب و دستای من نبست...