خرید بک لینک
نورچشمی ام سلام:)

امروز بدحالی ام امان بری میکرد! پنجاه دانه آبمیوه پاکتی خریدم عصر و راهی امامزاده شهرمان شدم

تو یادت نیست:) ولی این اولین نذر پدرت بود

اولین باری که نذر کرد و به همسایه ها آبمیوه داده بود:))) فدای نذرکردنش...

بین مردم که پخش میکردم سربلند میکردند به دیدنم! اشکم سرازیربود ولی خویشتن نگه میداشتم، برایم آرزوی خوشبختی میکرند!

خنده دار نیست؟ من بی جان جانانم چطور خوشبخت شوم... هاه

دم غروب چیز جدیدی از معشوقه اش فهمیدم که جگرم را تا اعماق وجودم سوزاندِ. قلبم چنان میکوبیدومیسوخت که گویی بار اول است تجربه اش میکنم.و خب بود!

همینکه انقدر بی غیرت شده ام که برای پدرت از واژه معشوقه استفاده کنم و آنهم کسی جز خودم. یعنی خیلی چیزهاست که دارم برای بار اول تجربه میکنم.تمام دردهای ناشناخته عالم را به یکباره.

خواستم خودم را آرام کنم.فکرکردی با چه؟معلوم است

با نوشته هایش برایم. آن عسلهایی که میساخت با کلمات و مستشان میشدم چون شراب.

جانم بالا آمد کمی ولی قلبم ناغافل بدجوری از دستم افتاد و شکست...

هزارتکه شد مادر. وقتی فهمیدم معشوقه چه ویژگیهای داشته که پدرت نه به تو و نه به من بازنگشت. معشوقه تلفیقی از دوآرزوی بزرگ ماست. شغلی که من همیشه میخواستم. کشوری که پدرت همیشه میخواست.

به هم قول داده بودیم آنجا خواهیم رفت و بعد من در کمال آرامش به آرزویم هم میرسم. برآورده شدن توامان آرزوهایمان.ولی دیدی چه شد؟

بابا مارا گذاشت و رفت:(( مرا در حسرت خودش و آرزویم

تورا در حسرت اینکه ما والدینت باشیم

رفت تا به آرزوی خودش برسد. با زنی که شغل مرا خواهد داشت. چگونه است که هنوز زنده ام و فرشته مرگ مرا پیش تو نمی آورد حبه ی شکلاتم؟

تازه به من دروغ هم گفت که هم دانشگاهی هستند:) تازه مدام به من میگفت خودخواه! ولی این او بود که برای خواسته خودش، همه چیزمان را زیرپا گداشت. تمام بهشتمان را.

چطور دلت آمد بی وفا...

قرارهایمان را با دیگری شریک شویِِ

هرچه از شهر کوچک و جوانمردی و آبرویش هم بافته بودی دروغ بود...

برنگشتی چون پای تحقق آرزویت وسط بود.. با زنی که آرزوی مرا هم در دست دارد:((هاه که چه طور توانستی انقدر نامهربانی یادبگیری بی وفا

برچسب: دقای, نویسنده: غزل حسینیان تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 2:02

صفحه بندی