خرید بک لینک
دلبند عزیزترینم

ای شاخه ی جوان اولین سرو بهاری

پس از نه ماه دوری رنج آور از پدرت، با خوشخیالی محض امید داشتم که مردانه در پی ساختن خانه ی رویاهایمان است. درد تنهایی و دوری مرا به جان خریده تا در آرامشی به دور از حجم دردناکی که فاصله مبتلایمان کرده بود بیشتر و بیشتر وقت بگذارد تا بستری از عشق را مزین کند...

اما دریغ که تاب نیاورد

دل نازکش بی من دست به دست شد و آخرسر جایی گرفتار... یکماه تمام است که جز اشک و آه و التماس خورد و خوراکی ندارم

ولی گویی مرا نمیشناسد! ابدا نمیشناسد.

باورت میشود؟؟؟؟

دیروز تسلیمش شدم... دست از التماس کشیدم و به لاک دردآور و پررنجی پناه آوردم که روحم را میخورد...

نمیدانم کجاست.. با چه کسی لبخند میزند... دوستت دارمهایش به جای مادر تو خرج کدامین زن میکند... درحالیکه من در تمنای بازگشتنش میسوزم... تنها و بی شانه هایش.. بی دستهایش.. بی آغوشش...

تلخ است دلبند مادر... برای منی که سالها داشتمش مرگ است... بهانه هایش را میشناختم..لوسانگیهایش را به جان میخریدم... انتظار داشتم اوهم تحملم بکند... لا اقل حالا که چندقدم مانده بود تا همدستیمان را به همگان اعلام کنیم...

اما دیدی؟ چه زود دستان خالی اش را پر کرد؟

شاید حق داشت

شاید دوری من انقدر درد آور بود که از پا انداختش. شاید هم به فردای زندگیمان ناامید شده بود... که همه اش تقصیر من است. و شاید تقصیر ما... ناپختگی و کم تحملی کار دستمان داد... دست من...

در عمرم تا این حد درد را با مغزاستخوانم نکشیده بودم... میسوزاند مرا مادرجان..پسرک شیرمردم

حتی حالا که صحبت باتو تنها چاره ی دلم شده، باز هم پدرت را بیشتر دوست دارم. ببخش دلبرکم. ببخش که دلم تاب نمیاورد که برایش ننویسم

ننویسم:

جان من... کاش روح بیمارم را چون قبل آغوش میشدی. تا بسازمت. بسازی ام. ترمیم کنیم هم را و دوباره از نو... کاش دلت به دیدن سوختنم رضا نمیداد... هاه که باورنمیکنی از درون آتش گرفتنم را... آب من. کجایی که آرامم کنی؟

با خون دل بنویسم از سعدی

با حسرت و غمی که هرلحظه اش چون هزارسال غم بر وجودم فرومیریزد و کسی نمیداندش:

اگرچه دل به کسی داد...

جانِ ماست هنوز...

برچسب: اولین, نویسنده: غزل حسینیان تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 2:02

صفحه بندی